دسته بندی ها

معرفی کتاب پسرانی از جنس روی

نویسنده کتاب پسرانی از جنس روی، سوتلانا آلکسیویچ، برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2015، با نوشتن داستان های شگفت انگیز عساکر، افسران، پرستاران، مادران و بیوه های جنگجویان شوروی که شاهد نبرد خون و اشک در افغانستان بودند یا زندگی خود را از دست دادند، زندگی خود را به خطر می اندازد و برای اولین بار سکوت در مورد تجاوز قشون سرخ به افغانستان را می شکند و از خیانت، دروغ، تبلیغات و پروپاگندای حکومت شوروی پرده برداری میکند که قربانیان این جنگ پر هزینه نسلی هستند که امروز جامعه روسیه کاملا آنها را طرد کرده است. آنها نخستین نسل از دست رفته شوری هستند که بر سر جان و روح شان قمار شدند. این کتاب روایت بی مانند در مورد حضور عساکر شوری در افغانستان و روابط انسانی در بطن نیروهای حاضر در این جنگ است. علاوه بر این «پسرانی از جنس روی» به خوبی نشان میدهد مردمی که از جنگ دور مانده اند و به زندگی روزمره خود در شهرها ادامه میدهند چه دیدگاهی نسبت به آنچه در افغانستان گذشت دارند.

روایت های مستند این کتاب ثابت میکند که بار یکی از عجیب ترین جنگ های تاریخ، همچنان روی شانه های نحیف مادران و خواهران سربازان از دست رفته و به جا مانده سنگینی میکند.

در باره نویسنده
سوتلانا آلکسیویچ در سال 1947 در بلاروس متولد شده است. او کار نویسندگی خود را با دو کتاب تحقیقی و مستندنگاری در مورد جنگ جهانی دوم آغاز کرد: «جنگ چهره ای زنانه ندارد (1985) و «آخرین شاهدان». سومین کتاب او، پسرانی از جنس روی، یک رسوایی واقعی در کشورش راه انداخت. برخی از آثار آلکسیویچ هنوز هم در سرزمین مادری اش ممنوع است و او مجبور شد نخست به فرانسه و سپس به سوئد مهاجرات کند. او اکنون در سوئد زندگی میکند.

بخش های از کتاب

خاطرات یک پزشک نظامی

من در بیمارستان شهر بزرگ جراح بودم اما وقتی دیدم اولین فوج زخمی ها از راه رسید، چیزی نمانده بود دیوانه شوم. شما تنة یک آدم را می بینید که نه دست دارد، نه پا اما نفس می کشد. شما چنین چیزی را در یک فیلم سادیستی هم نخواهید دید. من آنجا جراحی هایی انجام دادم که در شوروی فقط خواب آن را می شود دید.

خاطرات یک خلبان هلیکوپتر

«یک انفجار... مقدار زیادی نور... و همین.. بعد شب است و سیاهی... یکی از چشم هایم را باز میکنم و اطرافم را نگاه میکنم: من کجا هستم؟ در بیمارستان... سپس بررسی میکنم که آیا دست هایم سرجایش است... بله... پایین تر را وارسی می کنم... کمی زودتر تمام میشود... کمی کوتاه هستم... مشخص است: من دیگر پا ندارم.

بحران عصبی و فکرهای زشت از راه می رسد: مرگ بهتر از این بیمارستان کثیف است... کاش نابود شده بودم... نمیخواهم خودم را ببینم... و دیگران را هم... اما بعد از این یک حفره است. هیچ چیزی دیگری یادم نمی آید...»

خاطرات یک سرباز

«اولین مُرده ای  که دیدم... پسرکی افغان بود که شاید هفت سال داشت... دست هایش را روی سینه اش گذشته بود انگار که خوابیده است... و کنارش اسبی افتاده بود که شکمش پاره شده بود... کودکان و حیوانات چه گناهی کرده اند؟

وقتی از افغانستان برگشتم، مدت دو سال مراسم خاکسپاری خودم را خواب می دیدم و وحشتزده از خواب بیدار می شدم: هیج اسلحه ی نداشتم که خودکشی کنم!»

 

سه شنبه 15 دلو 1398 - 11:44:26